تبليغاتX
ستیز با سختون
در ره عشق                

 

گذري بر صعود انفرادي (سُلو)مسير هاري روست ديواره علم كوه

 

 

انگيزه اي كه باعث شد بعد از اين همه سال به سراغ اين گزارش و خاطرات فراموش نشدني آن برگردم اين بود كه بعد از دوران عليرغم صعود هاي متنوع و شايد هم پر سر و صدا هرگاه نگاه به گذشته مي كنم ، در مي يابم فعاليت آن روزها، و در آن شور جواني قدري قابل تفكر و نيازمند بررسي مي باشد. كه اگر بواقع با نگاهي اجمالي به موضوع نگاه كنيم در مي يابم  در آن موقعيت، عليرغم فشار هاي متعدد بر جامعه كه چون سدي در مقابل روند رو به رشد ورزش قد علم كرده بود. دلگرمي بزرگان كوهنوردي باعث شكوفايي استعداد هاي جوانان در اين رشته مي گرديد.

 

از آن برهه زماني مي شود به سالهاي 1365 تا 1375 اشاره كرد به طوري كه در آن دوران فعاليت هاي  ارزشمند بسياري از سوي جوانان اين رشته و صد البته با تفكرات پخته شده بزرگان به سر انجام رسيد كه بطور اختصار مي توان به گشايش مسير هاي مختلف از شرق كشور در ديوارهاي  اخلمد تا بيستون در غرب و علم كوه در شمال همچنين صعود هاي سرعتي و انفرادي بروي اين ديوارها اشاره كرد.

شايان ذكر است تمامي اين فعاليت ها  بدون حمايت دولتي و صرفاً با هزينه ي شخصي انجام مي گرفت و اگر بعضاً حمايتي هم صورت مي گرفت از سوي پيش كسوتان اين رشته  آن هم در خصوص عاريه دادن وسايل بود، پر مسلم است اگر در كوران فعاليت آن سالها نگاه درستي به موضوع و انرژي سر شار جوانان معطوف مي شد، مي توانست بنيان گذار صعود هاي برون مرزي فني و گشايش بروي ديواره هاي مهم جهان باشد.كه بعضاً ارزش اين صعودها در جهان از جايگاهي ويژه اي برخور دارمي باشد. و خود مي توانست راهگشايي مثبتي باشد بر روند رو به رشد جامعه كوهنوردي كشور، كه ميتوان گفت اين حركت به نوعي آغاز گرديد بطور مثال مي شود به گشايش 2 مسير جديد با درجه بالا بروي ديواره دميركازيك تركيه و صعود تقريباً فني قله راكاپوشي اشاره كرد، و در ادامه مي شد به صعود ديوارهاي بلندي چون ترانگو،آمادابلام و ... فكر كرد. كه مي توانست چشم اندازي درست باشد بر دستيابي به قلل دشوار و فني جهان.

 

تا هرگز نشنويم از زبان بزرگان رشد يافته" در اين كوران كه خود با زبان صادقانه پس از صعود 5 يا 6 قله از مجموع قلل هشت هزار متري هاي جهان اذعان كردند: "براي صعود قلل باقي مانده هيماليا بايد نفر خرج كرد" كه بواقع وقتي از منظر فني به اين انديشه مي نگريم در مي يابيم اين طرز تفكرات نشاًت گرفته از ضعف فني قالب بر تشكيلات صعود هاست كه باز در تكميل اين استدلال ها مي توان اشاره كرد به  صعودهاي هيمالايا از مجموع قلل 14 گانه هشت هزار متري منجمله  قله لوتسه 8560 متري، با صعود 12 كوهنورد ايراني كه از لحاظ تعداد صعود كننده و همچنين سن افراد كاري پر ارزش در عرصه جهاني به حساب مي آيد. اما اگر به اين صعود ها از منظر فني و ديدكارشناسانه نگاه شود. در مي يابيم كه اين گروه جوان بدون شك بايد با 2 كشته به وطن باز مي گشت (اشاره به جلسه بررسي صعود در نپال سال 80 و متن چاپ شده در مجله كوه شماره 43 دهليز لوتسه از آقاي  زارعي)  و نهايت اينكه گزينش افراد بايد در اردوها دچار تغيير گشته فقط به قدرت جسماني افراد بسنده نگردد.

 

از اين رو بود كه به سراغ گزارش دل انگيز صعود سلو (مسير هاري روست در ديواره علم كوه) رفتم چرا كه باز وقتي به فعاليت هاي آن سالها نگاه مي كنم در مي يابم در آن زمان  مي بينم اخلاص، شور، جسارت وصف ناپذيري حاكم بود از صداقت در صعود گرفته تا ارائه درست مطلب تا احترام به سينه سوختگان اين رشته كه شايد بشود گفت: گناه اين ديگري نيز به نوعي بر مي گردد به شرايط آشفته بازار اجتماعي موجود.

 

ولي چرا سلو؟

اين سوالي بود كه بعد از اجراي برنامه در سميناري از من پرسيده شد. چه جوابي بايد مي دادم چراكه همه آنها كه به نوعي دستي بر آتش داشتند مي دانستند كه "چون كوهها هست ما هم بايد آنان را صعود كنيم  و مصداق اين قطعه ادبي است كه"  هستم اگر مي روم گر نروم نيستم" مگر نه اينكه همه ما معتقد به روند رو به رشد هستم پس من هم معتقد بودم بايد به سطح بالاي كار برسم پر مسلم است اين روند بايد منطقي واز روي شناخت، شناخت از خود به لحاظ روحي رواني تكنيكي  و بر آن اين جواب را به زبان راندم: وقتي كه از اولين صعود ديواره ي علم كوه "مسير لهستاني ها" در سال 1363 با آن مشقت باز گشتم. با خود عهد بستم يا ديگر باز نخواهم گشت كه اگر بازگشتم با نگرش جديدي خواهم آمد اين همان جرقه اي بود كه مرا بر آن داشت براي كار ي كه قصد انجامش را دارم بايد بهايش را بپردازم حال براي صعود سلو براي كسي كه صعود هاي مختلف و متنوعي را انجام داده راه شيرين و دلچسبي بود كه مي توان قدري به عقب بر گشت به آن موقع كه همنوردان گروه مخلصانه ما را تر و خشك كرده كوله پشتي ما را تا زير مسير آورده، حنجره پاره مي كردند تا ما بر قله بايستيم و اين شوق بودن بود كه عليرغم نداشتن وسايل مدرن عشقمان شده بود خريد يك جفت كتاني اسپور تكس و رفتن به روي سختون  همه ي اين ها و صدها خا طرات به ياد ماندني و درس هاي سخت بود كه اين جرقه را  در ذهنم به وجود آورد و  هرجا مطلب و يا نوشته اي مي يا فتم آن را با دقت در ذهن سپرده به كار مي بستم، كه مي توان به صعود مسير كتيبه، همداني ها، عقاب ها، قوش و ... اشاره كرد كه خود راه گشايي بود براي نيل به هدف كه علم كوه بود و مسير هاري روست.

 

    منطقه و ديواره ي علم كوه با توجه به قرار گرفتن در ارتفاع بالاي 4000 متر و نظر به تنوعات صعود در خود پيوسته مورد توجه كوهنوردان ايراني و خارجي قرار گرفته كه مي توان اشاره ي اجمالي انداخت به مسير هاري روست و علايي، كتيبه اي، لهستاني ها، آرش، همدان، كرمانشاه تا گشايش جسورانه ي مسير انجمن در زمستان كه متاً سفانه عليرغم صعود پر تعداد زمستاني در اين منطقه همچنان تنور صعود هاي با تفكر و تكنيكي همچنان سرد است كه سرد.

  

    با صعود هاي مكرر به روي اين ديواره بود كه مرا به تفكر صعود سلو نزديك تر نمود و اما جراًت اينكه قصدم را براي كسي بيان كنم را نداشتم تا اينكه دوست وهمنوردم حسن نجاتيان(در كوهنوردي ما را حسنين خطاب مي كردند) مرا با او آشنا ساخت در خيابان بوستان سعدي تهران و در اتاقي اي كمي بزرگتر از جان پناهي مي زيست با يك عالمه عشق. خوب به ياد دارم و هرگز از ذهنم نمي رود وقتي وارد خانه اش شديم چقدر صميمانه و بي ريا ما را پذيرا شد و بروي پوستيني كهنه در گوشه ي اطاق نشاند جايي كه محل نشستن خودش بود با چند راديو كهنه در اطراف كه هر يك بروي موجي تنظيم شده بود در بالا دست اطاق تعدادي رختخواب با حساسيت چيده شده بود و در بالاتر وسايل كوه و قفسه هاي كتاب از همه چيز و همه كس تا دلت بخواهد.

 

   داشت از اندك مبلغ دريافتي ماهانه معلمي، مرغي به روي اجاق براي ميهمانان تدارك مي ديد و چون فارغ شد رو به من "پسر جان چي شده در فكري؟ و نشست " وقتي به او اظهار داشتم آقاي اسماعيل زاده نظرت در مورد صعود انفرادي علم كوه چيست؟ بلا درنگ جواب داد "پدر جان من هيچ كس را براي كاري كه قصد انجامش را دارد منع نمي كنم كوهها درست شده كه ما با آن عشق بازي كنيم روي فكرت كار كن، تمرين كن و قبل از صعود اصلي چند بار با نفر صعودش كن" همچنين چند گزارش  سنگنوردي از كوهنوردان اروپايي منجمله صعود انفرادي والتر بوناتي از مسير آگر  را به من داد كه كمك بزرگي از لحاظ تكنيكي و روحي به من كرد.

 

 از آن موقع كار من شده بود تمرين، تفكر، ياداشت قسمت هاي دشوار مسير و اينكه مشابه معابر فني ديواره را در ارتفاع پايين و با ايمني بيشتر تمرين كردن همچنين صعود مسير هاي گشايش يافته با به كارگيري از كمترين مياني و در ادامه ي آماده سازي تمرينات مستمر، دويدن، خون دل خوردن، با خود جنگيدن و تازه وقتي با تن خسته به خانه بازمي گشتم نگاهم به عكس و كروكي بزرگ ديواره مي افتاد.

    مرداد سال 1373 يكي از دوستان از كشور انگلستان برگشت و قدري ابزار فني مدرن از جمله كتاني سنگ با خود آورد، كه در ارتقا سطح فني من كمك شاياني ايفاد نمود.

در آستانه ي صعود دوستم مرحوم شاهرخ جزايري قول آوردن گروهي تصوير بردار به منطقه را به من داد كه چند روز قبل از برنامه ا ظهار داشت متاًسفانه جور نشد كه اين امر تاثير بدي در روحيه من گذاشت بطوري كه تقريباً از انجام صعود منصرف شدم.

 

9 و10/5/73

تابستان گرمي است به همراه تعدادي از دوستان گروه آرش تهران وارد كلاردشت و رودبارك شده با جمع آوري تداركات و بسته بندي وسايل و نهايت دعوا با قاطر چي ها بر سر وزن زياد بار خود را به منطقه علم كوه رسانديم.

12/5/73

اين روز با مرحوم  قدير يزداني اقدام به صعود ديواره از مسير فرانسويها پرداخته از محلي به نام دو راه لهستانيها كه نام مسير اورال بر خود دارد به طاقچه مثلث رسيده اقدام به باز گشايي 35 از مسير لهستان 52 نموده با توجه به تنگي زمان از مسير مستقيم و از طريق كلاهك بزرگ لهستان فرود آمديم.

 

14/5/73

با رسيدن به مسير قبلي از همان راه روز قبل و ادامه ي مسير تا  طاقچه قمقمه كه حدود 35 عدد ميخ مختلف به عنوان مياني بر جاي گذاشته و در ادامه با ترميم مسسير شكوه تا قله صعود نموده از مسير سياه سنگها به سكوي علم چال عزيمت نموديم.

 

15/5/73

صعود مسير هاري روست در مدت زمان 3.25 دقيقه تا قله كه در ضمن صعود، مسير نيز ترميم گرديد. بياد دارم در بازگشت از اين مسير بود.  تنگ غروب روي سكو با قدير نشسته بوديم كه ايشان اظهار داشت: برنامه ات چيست؟ و وقتي برنامه را گفتم كه اول قصد صعود سلو داشته ام ولي حال از ذهنم رفته ايشان اظهار داشت." با صعود اين چند روزه در منطقه شما از وضع مطلوبي برخوردار مي باشي پس صعود كن." همان غروب بود كه رضا خوشدل از كوهنوردان مشهد به منطقه آمد و وقتي شنيد كه قصد اجراي چنين برنامه اي را دارم به سرچال رفت و مجدداً شب برگشت تا فردا به عنوان مراقب در محل حاضر باشد. شب با صرف شامي مختصر زودتر از روزهاي به كيسه خواب پناه بردم، واين در حالي بود كه قدير با بچه ها تا پاسي از شب خواندند.

 

 

هفده روز از مرداد ماه گذشته: ساعت 4.30 دقيقه صبح است، گرماي كيسه خواب را ترك كرده خود را به آشپزخانه محقر تيم كه با پس مانده هاي جانپناه قبلي ساخته شده مي رسانم، صبحانه شامل شير خشك، تخم مرغ و خرما كه ما به زبان محلي به آن " خرما ملوس" مي گوييم. كه براي من گذري شيرين است  به خاطرات تلخ و شيرين دوران كودكي كه مگر چه اتفاقي مي افتاد و يا كسي تجويز مي كرد كه بايد اين غذا خورده شود و آن موقع بود كه به ما داده مي شد، البته نه به عنوان صبحانه بلكه وعده غذاي اصلي آن هم با آب و تاب مخصوص خودش.

 

خورده نخورده در حالي كه  غرغر قدير يزداني را به تن مي خرم به سرعت تن به سوز صبحگاهي داده گام در يخچال علم چال مي گذارم بچه ها تا زير گل سنگها كه عمده برف آن آب شده است بالا آمده با هم خداحافظي مي كنيم و قبل از اينكه احساسي شويم قدير با لهجه خاص تهراني دلگرمي مي دهد كه: پسر برو فقط به قله فكر كن و نگاه شيرين رضا خوشدل كه جانانه به دل نشست. فعاليت اين چند روزه باعث شده با سرعت مطلوبي به انتهاي غربي ديواره مسير هاري روست برسم: اين مسير را به لحاظ تنوع در صعود همچنين در جه طبيعي انتخاب كردم اگر چه مي  دانم كلاهك نيروي فوق العاده مي خواهد ولي مجموع بررسي مرا بر اين داشت كه جهت صعود انفرادي(سلو ) اين مسير بهتر خواهد بود.

     دو تيم از كرمانشاه يكي زير ديواره رسيده ديگري كف يخچال هستند. به دليل سرد بودن هوا بادگيري نازك به تن كرده ام تا از كرختي عظلات جلو گيري كند، زير ديواره با پوشيدن كتاني سنگ از دوستم اسماعيل متحير پسند خداحافظي كرده ايشان به شوخي گفتند:" اگه مشكلي پيش آمد بمان تا ما بالا بياييم" و من اگه تونستم خودم را نگه دارم باشه روي چشم.

 

   نرم، آرام خود را درون تنوره اول مسير مي كشانم لحظات اول دلهره تمام وجودم را تسخير مي كند كه با كمك قورت دادن آب دهان و منسجم كردن افكار خود را مي يابم هر دم وزش نسيمي سرد پيشاني مرا نوازش مي دهد. به سرعت خود را به زير كلاهك بزرگ فرانسويها همان جايي كه دو دوست كرمانشاهي در حال آماده شدن براي عبور از آن هستند مي رسانم.

 

نگاهشان وبعد سخنان و تشويقهاي گرم و صميمي شان را پاسخ گفتم.بر اساس تجربه اي كه در روز قبل و در تمرينات به آن رسيده بودم نمي خواستم از مسير معمول درگير كلاهك شوم بلكه خود را به كنج آن جايي كه انباشته از برف بود رسانده با گرفتن گيره وكمك از طنابچه اي كه دور مياني حلقه زده توانستم اقدام به پاك نمودن كف كتاني نمايم، تنها صداي كلاغ سياه ساكن ديواره علم كوه آشنايي هميشگي سنگنوردان كه بر فراز سرم به پرواز در آمده بگوش مي رسد.

با گرفتن چند گيره به قسمت دشوار مسير يعني لبه كلاهك مي رسم. دستم، يعني دست راست را در گيره اي مناسب قرار داده، آرام و بدون استرس پاي خود را تا جايي كه ممكن است بالا مي آورم بطوري كه حالا، تكيه گاه مناسبي شده تا خود را پيدا كنم با حركت قطري دست خود را به گيره بالاي مياني رسانده، مجبور مي شوم يك پايم را بروي ميخ بگذارم كه كار اشتباهي است با بلند شدن روي پا و انتقال نيرو روي دست راست، دست چپم را به گيره اي نه چندان مناسب در رخ چپ كلاهك رسانده در ادامه پاي راست است، كه به مدد مي آيد با چند متري صعود و عبور از كنج چپ و منفي مانندكلاهك به تنوره كوچك نيم لاخ مي رسم،  مسير از اينجا با داشتن چند مياني به رخ صاف و صيقلي كلاهك يعني سمت راست پيچده نهايتاً به كارگاه دو ميخ مي رسد. كه براي من با اين شرايط (بدون ابزار) مناسب نمي باشد. از اين رو با بررسي مجدد اقدام به صعود مستقيم از  مسيري حدوداً 15 متري مي كنم كه از كنار كارگاه گذشته مرا به زير كلاهك كوچك فرانسويها مي رساند.

   بيشتر به شكل پاگستري از اين قسمت هم فارغ شده مسير سمت راست را برمي گزينم چراكه در صورت سقوط سنگ از بالا در امان هستم باز هم 30 متري بالاتر در حالي كه قدري تنشه هستم به قسمتي مرسوم به كارگاه يخ كه تعدادي طناب رنگ و رو رفته كه از يخ بيرون زده شده و حكم كارگاه دارد مي رسم، لختي استراحت كرده جرعه اي آب به گلو مي ريزم، بلكه نيروي از دست رفته را جبران نمايم و توان گذر از تنوره بالاي سر را داشته باشم.

    ادامه مسير تنوره اي سه جاف مانند است كه چند مياني رنگ و رو رفته علامت مسيرمي باشد، گيره ها عموماً اريب و تعدادي زير مي باشد با سرعت از عهده اين قسمت نيز بر مي آيم تا به كفي مانندي برسم كه در كف پوشيده از يخ مي باشد، و چند جايي سنگ از آن بيرون آمده باعث مي شود راحت بتوان صعود كرد. از اينجا و از طريق مسير سمت راست كه چند گوه پوسيده و ميخ در آن كوبيده شده با گيره هاي مناسب بعد از چند متري شما را به اول تراورس فرانسويها مي رساند، اما مسير هاري روست كه هدف من مي باشد سمت چپ قرار گرفته است و بايد از كلاهكي كوچك كه به روش دولفر قابل صعود است بالا رفت تا به دهليز بزرگ هاري روست رسيد.

   شروع به صعود مي كنم گيرهاي پا خيس و شن ريز روي آن را گرفته با بلند شدن روي گيره در اثر حركت كلاغ سياه، در بالاي سرم سنگي از بالا در رفته به مچ دست چپم اصابت نمود از اين رو تعادلم را از دست داده گيره شكست و به پايين در غلطيدم. تنها كاري كه از دستم بر مي آمد اين بود كه با تمام قدرت دستانم را به طرفين پرس كنم تا از سقوط بيشتر جلوگيري كنم

، چند متري پايين آمدم و قبل از رسيدن به لبه پرشيب تنوره كارگاه يخ توقف كردم. چطور نمي دانم. نفس در سينه حبس شده. گيج و منگ احساس كردم ديواره را در آغوش كشيده ام و از اين يار ديرين طلب ياري مي كردم. صورتم خيس شده بود و طعمي شور را در دهانم احساس مي كردم. در سرماي ارتفاع دهانم آتشين شده بود. گوشه ابروي چپم پاره شده خون از آن جاري است. خود را جابجا كرده، به كنج امن ديواره مي كشم، دست در دهان مي كنم به منظور تست دندان ها كه خوشبختانه سالم هستند، اسپري بانداژ محلول منعقد كننده خون را  با احتياط به روي زخم صورت و دستم پاشيده، قدري آرامش خود را پيدا كرده، نا خدا گاه نگاهم به سر انگشتان دستم مي افتد و بيدرنگ به ياد اولين آموزش هاي مربيان سنگنوردي و اهميت انگشتان براي سنگنورد. انگشتان دستم قدري متورم شده از حس و حال افتاده اند، چه كار بايد بكنم؟ اين سوالي بود كه در اين لحظات حساس به ذهنم رسيد. مانده ام ميان رفتن و ماندن، ميان قبول شكست وعدم توانايي، كه در اين صورت بايد بمانم تا بچه هاي پايين دست برسند و با آنها تصميم بگيرم كه چكار كنم. براستي چه كسي بايد براي من تصميم بگيرد مگر نه اينكه من خودم اين راه را انتخاب كرده ام.

   خيلي سخت است و مي دانم در صورت قبول شكست پشت مي كنم به رسيدن به آرزويي بزرگ، به همه ي آن تلاش دو ساله ام، تمرينات سنگين، شب نخوابي، مشقت كشيدن، نگاه گرم دوستان كه منتظرم بودند، چهره مهربان همسر موقع خداحافظي كه بر پاشنه در ايستاده بود و به سختي نگاهش را بدرقه راهم مي كرد كه نمي دانم مي دانست همسرش دارد به چه قصدي به كوه مي رود كه اگر مي دانست...  در اين دقايق كه بسيار سخت هم مي گذرد همه و همه ي اين اوامر مرا براين داشت كه نبايد در راه ماند. بايد رفت.

"اميد بيكران عشق است"

هرگز از مرگ نهراسيده ام

...

    جستن

  يافتن

  و آن گاه

  به اختيار برگزيدن

  و از خويشتن خويش با رويي پي افكندن _

  اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيشتر باشد

    حاشا حاشا كه هرگز از مرگ هراسيده باشم.        ا. شاملو

    صداي كلاغ سياه مرا به خود آورد چونان دوستي بر بالين يخ زده يار، مثل كساني شده ام كه دچار سرمازدگي مي شوند، گيج و منگ نا خداگاه دستم داخل كوله كوچك زرد مي خزد، و با آب انگور بيرون مي آيد، بيدرنگ سر مي كشم، گرم مي شوم خود را پيدا كرده تصميم به صعود مي گيرم آماده حركت مي شوم، بندكفش را سفت كرده، مقداري از پودر روي سنگها پاشيده شده كه با خون قاطي شده است. با جمع كردن مسير را ارزيابي مي كنم، خود را به زير كلاهك رسانده سرانگشتان را به گيره آشتي  مي دهم، بلند شده اولين گيره ها را لمس مي كنم از اين سد كوچك گذشته بدرون سه جاف هاري روست مي خزم از كنار دو كارگاه كه هر كدام سي متري طول دارد مي گذرم، هوا سرد و است از اين رو در انگشتان پاها احساس سرما مي كنم از اين رو  مجبورم تحركم را بيشتر كرده روي گيرها با تحرك بيشتري كار كنم، دقايقي ايستاده تمدد اعصاب و تفكر جهت رد كردن تراورس مرا وا مي دارد، قدري تنقلات به دهان بريزم خوردن مواد قندي همراه قدري خشكبار شرايط را مطلوب تر مي كند. دستان را مالش داده عليرغم صعود چند روز قبل مسير برايم قدري غريب به نظر مي آيد و يا شايد سقوط پايين باعث شده قدري دست به عصا راه بروم و بي گدار به آب نزنم، چون خوب به ياد دارم اين قسمت داراي يك عدد مياني رنگ و رو رفته بود، كه در موقع صعود حتي دو نفره با اضطراب صعود مي شد.

   دستها درون كيسه پودر مي لولند و با مشتي پودر بيرون مي آيد، قدري به كف پا ريخته مقداري هم بروي گيره هاي ريز مسير مي پاشم تا از خيسي آن بكاهم، درگير قسمت بد فرم مي شوم، صداي از دور بگوش مي رسيد قدير است: احوال مرا از گروه در حال صعود مي گيرد" حسن كجاست؟ آيا بالا رفته؟  و احسان در پاسخش: "خيلي وقته رفته. " و باز هم سكوت بي همتاي علم كوه و انتظار دوستان پايين كه از لرزش صدايشان نگراني موج مي زد.

دقايقي طول مي كشد تا از دست اين گيره هاي بد فرم همراه سنگ ريزه اي روي گيره جان سالم بدر برم و خود را به روي گرده برسانم كه از درجه نسبتاً پاييني برخور دار مي باشد.

با رسيدن سرانگشتانم به خورشيد تلاقي مي شود با معلوم شدنم از پايين و  در پي صداي جيغ و داد عزيزان كه همراه بود با هلهله وشادي وصف ناپذير آنها.  از راه دور گرماي آغوششان را حس مي كردم و خوني كه بگرمي در رگها جريان يافت و اشكي از روي شوق بديدگان نقش بست، و نهيب درون كه هنوز راه مانده از لابلاي سنگهاي ناپايدار با احتياط زياد گذر كرده به كلاهك آخر مسير مي رسم. اينجا همان محلي است كه هاري روست وعلايي تا اين قسمت صعود كرده برگشته اند و ادامه صعود را آقايان نجا و فرزين نيا صعود كرده به قله مي رسند.

به آرامي روي گيره بلند شده درگير قسمت دشوار آخر مسير كه مستقيم مي باشد مي شوم كه بعد از 10 متري به سمت چپ تراورس كرده با دور زدن سنگي نسبتاً بزرگ به پشت و روي سكو مانندي مي رسد با اتمام اين قسمت مي شود گفت حالا با تمام وجود خورشيد را در آغوش كشيدم. و دستان كه به آرامي و به منظور تشكر و علامت به بالا رفت و زانوان كه آرام شكسته شده مرا زمين گير نمود.

   روبروي من درست چند قدمي كلاغ سياه روي زمين نشسته به من خيره شده با خنده به او گفتم هِي دوست ديدي شيطنتت داشت كار دستم مي داد.

تو گويي به جا آورد نيم خيزي زده، شيرجه زنان در هوا اوج گرفت چرخي زد واز نظر ناپديد شد. كفشهايم را با كتاني اسپورتكس تعويض كرده آماده عبور از ريزشي هاي زير قله مي شوم به دليل خطر ناكي اين قسمت ترجيح مي دهم به سمت قله شاخك از كمر بر ديواره ريزشي تراورس كنم، دقايقي بعد به روي خط الراًس شاخك علم كوه رسيده به سمت سياه سنگ سرازير مي شوم هنوز چند متري پايين نرفته ام كه  به گروهي بر مي خورم كه گويا از مسير نرمال به قله آمده در حال بازگشت هستند.  نفر آخر در حالي كه با آب و تاب ته مانده ي ليمويي در دست دارد در حال تعريف مي باشد، با رسيدن و رد وبدل كردن خسته نباشيد بي درنگ از او ليمو را گرفته بروي لبان تاول زده از اين صعود چند ساعته مي مالم با زبان تركي چيزهايي از من مي پرسند كه وقتي متوجه مي شوند من متوجه نمي شوم به فارسي سوال مي كنند: كجا بودي؟ كي آمدي؟ و قبل از اينكه من جواب بدهم گويي خودش جواب ها را مي يابند، و مجدداً سوال:  از گرده آمدي؟ يا ؟ ... و من كه بايد بروم مجال ماندن نيست دلم براي دوستانم يك ذره شده است. با گذر از كوچه باغ سياه سنگ با قله دندانه اي شكل و رسيدن به گردنه چالون به سرعت و در حالي كه ساعت به ده صبح مي رسد. به سكوي علم چال مي رسم. خود را در آغوش گرم دوستان مي اندازم و گريه كه مجال نمي دهد.

     براساس زمان سنجي دوستانم از پايين (گروه مراقب، دوستان كرمانشاه، همدان) صعود از زير ديواره  تا قله (بالاي كلاهك آخر مسير) به مدت 1.30 دقيقه ثبت گرديد.

نمي دانم آيا زبان، و يا سخني هست كه آورده شود تا بتوان با آن تشكري حداقل و ناچيز كرد از زحمات و چشم انتظاري ها عزيزان باري فقط مي توان گفت، بزرگان، بزرگ انديشان هميشه برفراز، هميشه استوار.خوبان مهربانان قدير يزداني، رضا خوشدل براي هميشه با خاطرات اين صعود در قلب من خواهيد ماند.

J   اگه ازم سوال كنن بعد از صعود حال و هوايت چگونه بود بايد بگم انگار بار بزرگي از روي دوشم برداشته شده بود و انگار سبك شده ام در عين حالي كه براي خودم هم جالب و هيجاني بود كه بتوان در اين زمان حداقل كار را به سر انجام رساند.

J   و بازم اگه ازم بپرسند آيا اين جور صعود ها را براي كسي تجويز ميكني؟ بايد بگم: اين موضوع خيلي حساس است بطوري كه خود شخص بايد به علم موضوع دست يابد، يعني هر زمان كه فرد به قابليت فني، روحي، رواني و از همه مهم تر شناخت درست مسير ومعابر دشوار آن دست يافت، آن موقع مي تواند تصميمي از روي منطق بگيرد ....

ابزار آلات اين تلاش:

ü      يك عدد طناب انفرادي 3 متري (استفاده نشد)

ü      يك عدد طنابچه پروسيك (استفاده نشد)

ü      4 عدد كارابين (استفاده نشد)

ü      كيسه پودر

ü      كفش اسپرتكس

ü      كفش كتاني سنگ از نوع بوريل

ü      كلاه كاسكت

ü      بادگير و شلوار معمولي

ü      وسايل بانداژ

ü      شكلات و آب انگور

ü      مختصري تنقلات و بيسكويت

          تقدیم به همه ی عاشقان راه سختون ها خاک پایتان توتیای چشمم باد .              

                                                                                محمد حسن نجاريان

                                                                                         مرداد 1373

   

           
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 10:11 توسط ح.نجاریان |

تالای ساگار

تالای ساگار 6904 متر
تیغه شمال شرقی
آخرین قله از قلل سه گانه کلاسیک و بسیار دشوار منطقه گانگوتری که در این کتاب به آنها اشاره می شود قله تالای ساگار (Thalay Sagar) نام دارد. تالای ساگار که احتمالا مشکلترین و پنجمین قله بلند این منطقه است، از هر طرف صعب الصعود می باشد؛ تا سال 1979 هیچ کس به صورت جدی به صعود آن فکر نمی کرد. در ژوئن آن سال یک گروه انگلیسی/آمریکایی از ساده ترین مسیر ممکن یعنی یال و دهلیز شمال غربی پای بر قله گذاشتند. این اولین مسیر صعود به قله قطعا ساده نبود اما معلوم بود که دیر یا زود توجه اصلی به سمت تیغه شمال شرقی معطوف می گردد. ادامه...

برای مشاهده فایل فوق به نرم افزار Adobe Acrobat Reader احتیاج دارید. از طريق لينک زير می توانيد این برنامه را روی کامپیوترتاان نصب کنید. Adobe Acrobat Reader



+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 9:26 توسط ح.نجاریان |

مسابقات آزاد بولدرينگ سوئيس

 

   هنوز هم شاد سرحال و بشاش است و لاغر وقتي حرف مي زند انگار گيره مي گيرد و با حرارت از اخبار روز سنگنوردي مي گويد، و سفر اخيرش به سوئيس و شركت در مسابقات بولدرينگ مي گويد، و امكانات آن ديار و... خوب از كسي با عناوين:

كسب مقام سوم مسابقات  نوجوانان آسيا سنگاپور سال 78      رشته سر طناب

 كسب مقام سوم مسابقات بين المللي غرب آسيا شرق اروپا روسيه سال 80 رشته سر طناب

 كسب مقام سوم  مسابقات كشوري جوانان سال 76               رشته سر طناب

 كسب مقام اول مسابقات كشوري  جوانان سال 77               رشته سر طناب

 كسب مقام اول مسابقات كشوري جوانان سال 78                رشته سر طناب

كسب مقام دوم مسابقات كشوري جوانان سال 80                  رشته سر طناب

 كسب مقام دوم مسابقات كشوري جوانان سال 81                  رشته سر طناب

 كسب مقام اول مسابقات جام فجر بزرگسالان سال 78            رشته سر طناب

 كسب مقام اول مسابقات جام گروهها بزرگسالان سال 79        رشته سر طناب

 كسب مقام سوم مسابقات كشوري بزرگسالان سال 79            رشته سر طناب

كسب مقام سوم مسابقات كشوري بزرگسالان سال 78             رشته سر طناب

حسين يزدان دوست /26 ساله/ مجرد /اهل همدان

 

در مورد مسابقات اخير اين گونه مي گويد. البته با آهي كه هر خارج رفته و برگشته اي مي كشد:

خوب آنجا درياي امكانات است و پيشرفت

اسم من را دوستم ثبت نام كرده بود.

 مسابقات در منطقه اي در سوئيس برگزار گرديد.

 با 150 نفر شركت كننده كه نميدانم از كشورهاي ديگر هم بودند يا نه چون من قدري دير رسيدم.

 50 مسير با درجات مختلف با حركات چهار تا سيزده و چهارده حركتي طراحي شده بود.

 ورودي مسابقه 35 فرانك  بود.

قانون  مسابقه  طوري بود كه هر كس مايل بود هر تعداد از 50 مسير را در مدت زمان 5 ساعت صعود كند.

موفق شدم كه 42 مسير صعود كنم، و كلا 2 مسير اصلأ صعود نشد.

در مورد امتياز هم هر مسير 100 امتياز داشت كه بين صعود كنندگان هر مسير تقسيم مي شد.

شگرد حرفه اي ها اين بود كه مي دانستند خيلي ها قادر به صعود مسيرهاي دشوار نيستند ازاين رو اقدام به صعود اين مسيرها مي كردند و امتيازات زيادي كسب مي كردند.

تعدادي از شركت كنندگان تيم ملي كشورسوئيس بودند و سر مربي آنجا نيز حضور داشت و...

چرا اخبار را جايي انعكاس ندادي؟

چيزي نمي گويد و ناراحت است از اينكه ر كس در لاك خود فرو رفته ومهم نيست كسي چه مي كند و...

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 23:57 توسط ح.نجاریان |

 

مسیر قوش در بیستون

از اون مسیر های جالب و جذابه که هر صعود کننده ای رو به وجد می آره زحمت گشایش اولیه این مسیر رو جناب هشمت حیدریان با بهمن مشتکوب و... متا~سفانه خاطرم نیست کدام عزیزان دیگر کشیده اند اولین باری هم که ما افتخار صعود ان مسیر رو داشتیم برمی گرده به سال ۶۵ بهار آره با بزرگواران سعید اردبیلیُ قدیر یزدانی ُ محمد با لقب سرباز که صعود این مسیر خودش یه قصه شیرین است  و تازه تا بالای پله دو هم بیشتر بالا نرفتیمُ آنچنان بارانی گرفت که فقط ده ساعت یک روند باران می بارید و ما مجبور به فرار شدیم.  

بعد از صعود و صعود های مکرر دیگه به فکر صعود سلوی این مسیر افتادم که خیلی هم براش تمرین کردمُ شب و روز سوزاندم تا تونستم صعود کنمُ خوب می دونی یه جورای نمی شه باور کردُ آدم بتونه از معابر بلند دشوار و بعضاْ غیر ممکن عبور کنه مگر با تمرین مکرر و شبانه روزی که در اون سالها بواقع وضع ما این جوری شده بود.

آرام و قرار نداشتیم بهار ها بیش از ۴ بار از تهران کوله به دوش می آمدیم بیستون روزایی هم که تهرون بودیم کارمون شده بود پل خواب و بند یخچال تا اینکه به این مهم واون تعدا صعود سلو دست یافتم.

یه عکس اینجا بوده گوا پاک شده بعد می گذارم که مربوط بود به یکس از قسمتهای دشوار مسیر که زیرش هم الا ما شالاه خالی بود حداقل ۳۰۰ متر که توضیحش رو آوردم.

 

                                                                

 تاریخ این عکس برمی گرده به سال ۶۷ صعود مسیر قوش در بیستون و اینجا هم یکی از قسمت های ناز مسیر است با درجه حدود ۵.۱۱ سی دی بعد از این صعود بود که آمدم برای صعود سلوی آن : و آن هم از نوع فری سلو بدون ابزار آلات و یار  تا اینجا که صعود کردم زیاد سخت نبود ۳۰۰ متری بالا آمده بودم و چاره ای جز صعود نداشتم درگیر شدم که اینجا را رد کنم دیدم قدم نمی رسد یک باره از اون عرق های لعنتی سرد بر پیشانیم نشست در کنجی نشستم استراحت کردم دست به دامان آب انگور شدم که این موقع ها می تونه چاره ساز و راهگشا باشه  و بالاخره آماده شدم خودم را جابجا کردم چند بار به خودم تلقین کردم که هی دیونه گیره رو می گیری و یه جامپ البته در آخرین دقایق با چشمان بسته زدم !!!!

       فقط لحظه ای لبه نازنین تیغه سنگی رو درون دستم احساس کردم وای که چه لحظه ی دلنشینی بود خودم را بالا کشیدم نمی دانم چند دقیقه سر روی سنگ گذاشته و البته نمه اشکی هم ریختم من باب تشکر ناگفته نماند بارها به خودم ناسزا گفتم از بابت عدم بررسی این قسمت تا دلم خنک شد بعد شروع کردم به صعود این مسیر که یادگار عزیزان هشمت حیدریان بهمن مشت کوب و.... با ادامه صعود که سر جمع ۱۰۰۰ متری می شد. 

     به زیر قله رسیدم و ازمسیر پشت برگشتم چون آقای شیرزاد مسئول کافه شیرزادی  تنها کسی بود که می دانست من کجا رفته ام و منتظرم بود و وقتی رسیدم با اون لهجه شیرین کردی گفت

"حسن روله رسیدی علی نگه دارت" . 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 9:45 توسط ح.نجاریان |

 

                                        

اولین صعود از این دیواره یعنی بند یخچال کلاهک شروین برمی گرده  به سال ۶۲ یا ۶۳ که با مشقات زیاد از اینجا بالا رفتیم البته نه از این مسیر از کنار گذر آن که با گوه چوبی صعود شده بود و همه اش با ترس ولرز همراه بود یادش به خیر : حمایت هم دست! فکر کنم آقای فرامرز ریاحی مقدم یا  دولتشاهی باشه  واین عکس مال موقعه ای است که بقولی کله مان بوی قورمه سبزی میداد و عشق صعود های کم وسیله ما را کشده بود. چون رکاب در کار نیست.

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 17:31 توسط ح.نجاریان |

 

شرح هجران

          

                              

 

گشايش مسير « منصور عليپور» - ديواره بيستون

 

 

چند وقت قبل باز حال و هواي نوشتن گزارش گشايش مسير منصور به سرم زد، ولي هر چه تلاش كردم دوباره بتوانم از نو بنويسم، نه مجالش افتاد نه پاره كاعذ هاي آن موقع را پيدا كردم.از طرفي با توجه به رسيدن به  سالگرد منصور عليپورسري زدم به  مطلب چاپ شده در نشريه فراز زنجان كه آن موقع دبير وقت گروه آقاي مترجمي مطالب را  از من گرفت از اين رو با زحمتي كه اين عزيزان متحمل شدند حيفم آمد زياد دستكاري كنم، پس آنچه به ذهنم رسيد اضافه كردم تا باشد نقل صادقانه اي باشد از زحمات همنوردان خوبم كه باشد مقبول بيفتد.

 

(يادداشت سردبير نشريه فراز)

جان به سر شديم و اين مسير منصور ما را نقره داغ كرد. از بس كه به او اصرار كرديم كه پس تكليف اين گزارش چه شد؟ دهها گزارش طولاني و مشكل كه توسط او نوشته شده در بايگاني گروه موجود است ولي هيهات از يك سطر در مورد مسير منصور. ناگهان متوجه شديم يك جاي كار مي لنگد. چطور ممكن است از مسيري كه به ياد دوست عزيزش گشايش شده، دست به قلم نشده باشد؟ دريافتيم. نه كه ننوشته باشد. نمي خواست بدهد. جان به جانش كني كاري خلاف ميلش نمي كند مگر آنكه به بزنگاه عاطفي و عاشقانه اش بزني و . . . گرفت. و نوشت. و داد. به همراه تكه اي نوشته بد خط و عصبي كه كسي مثل او در شرايط غمزده اش فقط يك بار مي تواند بنويسد، خطاب به مرتضي مترجمي از اعضاي گروه. آن جاهايي را كه مي شد خواند و كلمات از لرزش دردناك دستهايش گريخته بود . . . اينها بودند:

 

« خيلي گشتم و بالاخره عكس و دست نوشته هاي آن مسير را در ميان انبوهي از عكس و كاغذ پاره يافتم. و دوباره رفتم باز غرق  خاطره شدم و روزگار با هم بودن. و اين روزگار لعنتي و اينكه چقدر سخته رفيق پيدا كردن. رفيق غار. رفيقي كه از تهٍ تهٍ  دل با آدم حرف بزنه، بي ريا باشه. نون رو به نرخ روز نخوره، خلاصه كه از جنس كوه باشه.

    يادش به خيرسالها قبل شايد بشه گفت 25 سال پيش، در تهران زندگي مي كرديم و اي كار. و هر كس هر چه درآمد داشت روي طاقچه مي ريخت. و حسب نياز هر كس استفاده مي كرد و هيچ تعرفه اي براش نوشته نشده بود. چه روزگار خوشي بود. با نان بربري زندگي مي كرديم و خوش بوديم. بعضي شبا دوستان هم گروهي مي آمدند و تا صبح از در و دشت حرف مي زديم انگار تمامي نداشت. زندگي مان شده بود كار و برنامه. كار مي كرديم و برنامه مي رفتيم و آنقدر مي مانديم كه فقط پول اتوبوس براي بازگشت ته جيبمان باشد. ولي حالا وضع فرق كرده. باري عزيزترين گزارش مسير منصور اينطوري نوشته شد. يك بار بهار 80 وقتي صعود مي كردم در برگشت  يك صفحه را نوشتم. ولي مگر اندوه گذاشت. . .رها كردم. دوباره خواستند براي مجله اورست بنويسم  باز هم نيمه كاره رها شد. ولي حالا كه آماده شده است  نگران چاپ اون هستم و مي دونم كه كارها و مسيرهاي زيادي در كشورمان گشايش يافته كه حتي قابليت فني آنها از اين مسير بهتر است. ولي اين مسير بوي ديگه اي مي ده. يك ارتباط عاشق و معشوقي با هم وگشايش كننده هايش پيدا كرده ايم.

    چقدر دوست داشتم هر چند وقت يك بار با بچه هايي هم دل دور هم جمع مي شديم و اين تجارب را مطرح مي كرديم ، نمي دانم كجاي كار ايراد داشت و يا دارد، كه نتوانسته ايم ، برداشت من اين است  كه متاً سفانه هيچكس بطور جدي به خودش، وضعيتش، جايگاهش فكر نمي كنه كه شايد بشود گفت بخش عمده آن بر مي گردد به عرصه تنگ زندگي و…كه  اميدوارم من هم دلسرد نشوم و بتوانم در كنار دوستان مانده به فعاليت ادامه بدهم . . . باري درددلي بود و . . .  عرض پوزش.»

 

     بيستون را عشق كند و شهرتش فرهاد برد

                                                    جور گل بلبل كشيد و شهرتش را باد برد.

 

 

                                         

 

 

 عصر يكي از روزهاي سال 1364 خسته از كار روزانه به خانه مجردي در جنوب تهران (شيرخورشيد) بازمي گشتم، هنوز عرق گرماي خيابان خشك نشده بود كه خبر جانسوز سقوط همنورد عزيزم منصورعليپور از مسير قرارگاه (اكبر مسلم خاني) را به من دادند او بر اثر خارج شدن از ته طناب در حين فرود جان سپرده بود.

    منصور استعداد زيادي در كار سنگنوردي داشت قامت بلند و زيبا و آمادگي جسماني بسيار مطلوب. از لحاظ صفات اخلاقي هم نمونه بود همواره خنده به لب داشت و با هر مشكلي با گشاده روئي و متانت برخورد مي كرد. او به سرعت پله هاي ترقي را در اين ورزش طي كرد. ياد دارم درست 2 هفته قبل از حادثه، در بيستون در مسير جانپناهها با هم بوديم به همراه دوست خوب آقاي عمران ميركريمي، داشتم عمران را كه نفر دوم بود، بالاي كلاهك حمايت مي كردم و منصور نفر سوم كه بدون حمايت به شكلي كه اضافه طناب را دور بدن جمع كرده بود بالا آمد. كه با حيرت و تعجب ما روبرو شد، وقتي به محل جانپناه دوم كه عده اي از خدا بي خبر‌آن را پائين انداخته بودند رسيديم آنقدر گريست كه تو گوئي بر مزار عزيزي مي گريد و به واقع قلبش از اين بي مهري شكست.

 

      دو هفته بعد او ديگر نبود و جانش با بيستون عجين شده بود دوستان و همنوردان او كه روي سخنم بيشتر با عزيزان كرمانشاهي است كه به ياد اوكاري كردند كه نه حال بلكه براي سالهاي سال نام او بر سينه ستبر بيستون حك شد. آنان مسيري را در بيستون جاودانه ساختند. كه آن راهي نيست جز مسير زيبا و متنوع « منصورعليپور» در سمت چپ قيف مركزي لول سخت.  حال كه نوزده سال از گشايش آن مسير مي گذرد همچنان درجه و تنوعات مسير به حدي است كه هر دلباخته عاشق طبيعت و كوه را شيفته خود مي كند. هنوز هم وقتي از كنار غار زيباي كريستالي گذر مي كني مي بيني كه غرق در يك سكوت روحاني است و چون رخ بگرداني برجي بلند سر به رود گاماسياب را مي بيني و نماي درشت بيستون كه تا كيلومترها امتداد يافته و تو را به كجاها كه نمي برد؟ و شايد انتقاد برخي از دوستان كه: چرا گزارش منصور را تا حال ارائه نداده ايد سخن نابجائي نباشد حقيقت اينست كه هربار كه شروع به نوشتن كردم رشته سخن از دستم گسيخت و  از طرفي خيلي دوست داشتم اين گزارش  را از زبان تك تك آنهايي كه همنوردان صعود بوده اند بنويسم تا ياد و نامي باشد از همه آن عزيزان تلاشگر و شايد اين توفيق را داشته باشم تا حق مطلب را ادا كنم. از اين رو با اميد اينكه بتوانم امانت داري منصف باشم و يقين دارم اين گزارش خالي از اشكال نخواهد بود. لذا ابتدا از بزرگواراني كه اين مطلب را مي خوانند سپاسگزارم و بيصبرانه در انتظار طرح اشكالهاي صدالبته فراوان گزارش هستم تا از راهنمائيهاي ارائه شده سود برم.

موضوع بعد كه مرا موظف به نوشتن گزارش كرد ياد خاصي است از همنورد عزيزم قدير يزداني كه با هم سالها كار و تلاش كرده در اين مسير هم كه چند روز بياد ماندني را با هم بوديم،  متاسفانه قديري كه جسورانه بارها و بارها سختون ها را در نورديده بود نتوانست بر بيماري مهلاك سرطان فائق آيد وعاقبت دست تسليم بالا برد و به ديار كوهستان شتافت.

 

     سال 1365 را مي توان نقطه تحولي در تاريخ سنگنوردي ايران به حساب آورد در اين سال از اوايل فصل تمرينات و نگرش به صعود به گونه اي ديگر آغاز شد بطوري كه در كوران صعودهاي سرعت درديواره علم كوه منجر به صعود هاي مختلف سرعتي از مسيرهاي، فرانسويها 27/3، ،لهستان 4.45 دقيقه، رول كوبي سنگ سماور .... گرديد كه در اين بين زحمات همنوردان همداني ستودني است.

 

    در حين اجراي اين برنامه بود كه دوستم پرويز پورويسي اعلام كرد به هنگام حيات منصور با حضور خود ايشان و تعدادي همنورد ديگر مسيري را تا بالاي پله يك  بيستون صعود كرده اند و آرزو داشت ادامه آن را به ياد و نام آن از دست رفته گشايش مسير كنيم. و با توجه به اينكه ما هر دو عضو گروه شكوه بوديم، موضوع در گروه مطرح و موافقت اعضا كسب گرديد. وسايل را جمع و جور كرده قرار و مدار اولين برنامه گذاشته شد.

 پنج شنبه 6/6/65

      با رسيدن به كرمانشاه و رديف كردن تداركات به سوي بيستون حركت مي كنيم تنگ غروب مقابل پارك جنگلي بيستون از ميني بوس پياده مي شويم، ما ييم وكوهي از وسايل كه بايد تا زير ديواره حمل گردد، از طرفي با توجه به فروكش كردن خورشيد هنوز هم از زمين گرما بلند مي شود بار ها را به دوش كشيده با دو ساعت و نيمي راه پيمايي طاقت فرسا با بار بد فرم گالن آب، غذا، وسايل فني، و... به زير ديواره رسيده بساط پهن مي كنيم هوا گرم و پشه ها امان ما را بريده اند. شب 3 تن از همنوردان كرمانشاه به جمع چهارنفري ما پيوستند و تا دم دماي صبح با پشه ها كلنجار رفتيم و فقط چند دقيقه اي پلك روي هم گذاشتيم كه پرويز شيپور بيدارباش را به صدا درآورد.

جمعه 7/6/65  

    ساعت 4 صبح به راه مي افتيم مسير منصور در غرب ديواره و سمت چپ قيف مركزي معروف به لول سخت واقع شده است. از دره كوچك كه سنگ بزرگ برج مانندي كنار آن قرار گرفته، بالا مي رويم مسير داراي درختان بلوط و جنگلي مي باشد از كنار دره بالا مي رويم تا به انتها برسيم و با صعود قسمتي 8 متري  با كوله هاي سنگين به سختي خود را بروي گرده مانندي مي رسانيم. ديواره اي جلوي ديدگانمان نمايان مي شود روبروي ما سمت چپ لكه بزرگ سياهي به چشم مي خورد كه علامت اول مسير مي باشد از زير ديواره صاف تراورس به چپ كرده به بالاي لكه سياه مي رسيم تا اينجا حدود 200 متر صعود كرده ايم و فقط در يك جا از طناب استفاده شدكه آن هم به خاطر بار زياد بود . با صعود 30 متري درجه پائين و در حمايت به پله اول مي رسيم. پله اول مملو است از علف و ريواس هاي خشك كه در بهار حتماً ديدني خواهد بود.  كنار آبشار فصلي كه غار مانندي است، صبحانه را خورده تصميم مي گيريم 4 نفر صعود كرده مابقي پايين بمانند. پورويسي، قلعه اي، محمود، نجاريان. 60 متر ابتداي مسير داراي درجه 5.9 مي باشد. و با رسيدن كارگاهي مطمئن آماده صعود طبيعي با كوله هاي سنگين كه هر نفر 20 ليتر آب يا معادل آن ابزار فني حمل مي كنند. با رسيدن به قسمت مشكل مسير كه  30  متري طول ودرجه 5.11 و5.10 دارد.

    بارها را قرقره مي كنيم كه فشار زيادي به ما مي آورد چرا كه مسير مستقيم نبوده و وسايل به علت اصطحكاك زياد و وجود سنگهاي خارا در مسير گير كرده و به سختي و صرف انرژي زياد بالا مي آيد. در مسير عموماً با 2 رشته طناب براي هر نفر صعود مي گردد. حدود 90 متر بعد به غار مي رسيم كه بچه ها نام غاركريستال بر آن نهاده اند.

از قيافه نفرات مي توان فشار را احساس كرد، گام هاي آخر را به سختي برداشته و دست به گردن هم شاديم از نتيجه كار. هر گز فراموش نخواهم كرد هق هق گريه محمود كه عاشقانه به ياد منصور گريست. كه با رسيدن پرويز و سيروس (همنوردان منصور در روز حادثه) لحظه اي به يادماندني گذشت چيزي خورده با پنج مرحله فرود نزد ديگر دوستان هستيم. ادامه مسير را به بعد موكول كرده با هم به كرمانشاه برگشتيم.

نفرات برنامه تداركات:

پرويز پور ويسي

سيروس قلعه اي

عليرضا اخشنگ

محمود

محمد حسن نجاريان

حسين نظر

فرامرز رياحي مقدم

 

گشايش قسمت اصلي بيستون

 

19/6/65

     در فرصت كوتاهي كه باقي است تا اجراي برنامه كار ما شده رديف كردن وسايل، خريد، عاريه و يا ساخت گوه چوبي و... تا اينكه در روز مزبور در ترمينال با قدير نشسته گرم برنامه ريزي هستيم و وقتي به خبر مي آييم كه اتوبوس حركت كرده و بايد با ديگري راهي شويم  و به كرمانشاه  برسيم، زحمت تداركات به گردن دوستان عزيز بوده و كسري آن تا غروب خريداري مي شود. و ديگر اينكه  در شهر كسي موافق كار ما نيست وعلت آن را گرماي هوا بيان مي كنند و اينكه از تشگي تلف مي شويد كه اين بهانه اي خوبي مي تواند باشد تا همكاري با تيم جوان با نهايت بي مهري صورت گيرد. ساعت 21 شب با حجم بار سنگين به طرف شهرك بيستون حركت مي كنيم و تا پاسي ازشب به مرتب نمودن وسايل و رتق و فتق امور مي گذرد. تا بالاخره خواب گوي سبقت را از ما مي ربايد.

20/6/65

از صبح زود همگي در تلاش و تكاپو هستيم 6 نفري با كوله بارهاي سنگين گام در راه رسيدن زير مسير بيستون در قسمت مركزي مي گذاريم. در راه عكسي بيادگار گرفته سينه كش زير مسير را بالا
مي رويم، 2.5  ساعت بعد زير ديواره هستيم،  صبحانه اي مفصل خورده درگير قسمتهاي ساده مي شويم تا به پله اول و قسمتهاي دشوار برسيم، نفر اول با بار كمتري صعود كرده ديگران با بار سنگين بالا مي آيند حوالي ساعت 2 بعدازظهر به غار مي رسيم قدري غذا خورده همراه سيروس و پرويز بالا مي رويم و 2 طول طناب ثابت كار گذاشته  برمي گرديم. فردا قرار شد 2 نفر به بالا رفته از پله دوم اقدام به گشايش مسير كنند دو نفر هم كوله آنها را مقداري بالا برده، برگشته تلاش كنند بارها را به پله دوم برسانند زير چتر ستارگان چه موقع به خوابي عميق فرو مي رويم به ياد ندارم.

شنبه 21/6/65

     ساعت 4:30 صبح است ديشب فقط محمود با داشتن پشه بند راحت خوابيد و ما ساعتها درگير مبارزه با پشه ها بوديم. با صرف صبحانه به هر نفر يك قاشق بزرگ عسل همراه 4 ليتر آب جهت 1 روز كار داده شد كه در نگاه اول انسان بر اين تصور است كه چطور اين همه آب خورده شود ولي با بالا آمدن خورشيد و حاكميت گرماي تن سوز در مي يابي اين جيره بسيار اندك خواهد بود.  صبح زود من و قدير بار پرويز و سيروس را تا بالاي غار كريستال بالا برده برگشته با سيستم قرقره بالاكشي  اقدام به حمل گا لن هاي آب، وسايل فني و غذاها تا 200 متري پله دو مي كنيم. كه كاري طاقت فرسا  و انرژي زيادي از ما تلف مي كند. كه همت دوستان بواقع ستودني است. تن خسته خود را به زير دار جنگلي بلوط سمبل اين پله مي رسانيم. گروههاي كاري بر اساس شرايط فني به شكل زير تقسيم شده اند: پرويز، سيروس گروه اول نجاريان، يزداني گروه دوم و تيم تداركات و پشتيباني اصغر محمدي و محمود مي باشند. عصر با رسيدن بچه ها به بررسي نتايج كار امروز پرداخته برق شادي و رضايت در چشمان خسته همگي موج مي زند.

 

    بعد از اين همه خستگي و تلاش مستمر تا پاسي از شب كار ما شده است دود كردن آتش و مبارزه قهر آميز با پشه هاي سمجل. فقط محمود است كه با پشه بند به همه فخر مي فروشد. و در كاخ يك نفره حسابي استراحت مي كند بودن اين مرد بزرگوار كنار تيم روحيه بسيار بالايي به ما بخشيده و لحظاتي كه فشار كاري ما را از خود بيخود مي كند با لطايف و سخنان شيرين خستگي را ازتن مي زدايد. از مسئوليت تداركات ايشان كه ديگر مگوييد غذا حاظر مي كند، چاي بار ميگذارد و چونان پدري مهربان دور بچه ها مي گردد و همه را شرمنده مي كند. پرويز با وسواس زياد عصر ها آب تقسيم مي كند و با پر شدن جيره هر نفر در گالن استكان را نگه مي دارد تا آخرين قطرات آن نيز چكيده شود. واقعاًدر اينجاست كه ما معني واقعي آب و حيات را درك مي كنيم. يك چشم به رود گاماسياب كه چون مار خوش خط وخالي برپهنه دشت بيستون آرميده وچشم ديگر به دستان مقسم با چهارليتري در دست ا بلكه رحم كند و قطره اي اضافه بر جاممان ريزد. و همه ي اينها در مبارزه اي است نا برابر با گرماي تن سوز.

شنبه 22/6/65

    ساعت 5/4 است كه پلك مي گشاييم امروز نوبت من و قدير است كه اقدام به گشايش كند از اين رو، زودتر از ديگران آماده هستيم صبحانه خورده آماده حركت مي شويم بلعيدن يك قاشق عسل تا دقايقي اجازه حرف زدن به ما نمي دهد. به سرعت با عبور از مسير تراورسي ساده بر بالاي گرده سنگي مشرف به قيف مركزي مي رسيم و خود را به كارگاه اول مسير مي رسانيم، دوستان روز قبل 2 طول طناب ثابت كار گذاشته اند كه قسمت اول به روي گرده به طول 35 متر با درجه +509 جلو ما قرار دارد و بعد 45 متر درجه ب10. 5 كه از دو قسمت تشكيل شده كه قسمت دوم بسيار زيباست خصوصاً وقتي كه از كلاهك كوچك آن قيف مركزي را زير پا نگاه مي كني كه تا اعماق پائين دست دره ژرف سنگي رفته و باد در آن حولان مي دهد.

     ديروز دوستان 18 عدد ميخ كه عموماً ناوداني و انيورسال مي باشد جا گذاشته اند. باركشي روز قبل فشار زيادي به ما آورده كه در روند كار تأثير گذاشته به كارگاه بد فرم كوچكي كه شباهت زيادي به طاقچه هاي ديواره علم كوه دارد مي رسيم. قدير به حمايت مي نشيند، دسته مته بيرون مي آيد طاقچه اي كوچك را تراورس كرده به انتهاي بدفرم و پرتابي تمايل به چپ آن مي رسم، چند ميخ محكم كوبيده روي ركاب مستقر مي شوم 2 رول كوچك 8 از نوع "ادرايد" مي زنم و در پي 2 رول ديگر و رسيدن به شكافي باريك كه ميخ برگه اي در شكاف قرار مي گيرد و يك ناوداني كوچك كه براثر فشار زياد يكباره دماغم شروع به خون ريزي مي كند بطوري كه در يك چشم به هم زدن لباسم غرق خون مي شود. تمام سطح سنگ را خون گرفته، به سختي خود را به حفره مانندي بزرگ مي رسانم قدري دستمال در دماغ گذاشته مشغول كوبيدن رول نمره 10 جهت كارگاه مي شوم كه با ميخي مطمئن كارگاه  ترتيب داده مي شود، به حمايت مي نشينم سرگيجه اذيت مي كند قدير مي رسد سراسيمه و هول برش مي دارد از جيب كوله  قدري پسته پوست كنده شده به دهان من مي ريزد و يك شكلات كه وضع سرگيجه بهتر مي شود. و در واقع خود را پيدا مي كنم، محل كارگاه جاي نا مناسبي است به طوري كه بايد روي ركاب مدام جا بجا كنيم مشغول بررسي بالا سر مي شويم.  قديراز كجا برويم؟ و او كه به بالاي سر خيره مانده در حالي كه احساس نا رضايتي مي كند. مي گويد:  "بالاي سر كه كلاهك به اين بزرگي قرار دارد، سمت چپ هم كه با وجود اين شيب منفي چند روز طول مي كشد تا بخواهيم رول بزنيم. " و من: فقط مانده سمت راست كلاهك كه البته پشت آن معلوم نيست و بايد اين قسمت را از ميان فضله هاي كبوتر تراورس كنيم.

   عبور از اين قسمت نظر ما را به جلب مي كندكه متأسفانه سطح سنگ مملو است از فضله كبوتر كه لغزنده و خطرناك است. از اين رو  قدير كارگاه را تقويت كرده مرا به رفتن تشويق مي كند وبا شوخي اعلام مي كند " زير پايت رو نگاه كن به پا  اونجا نري" (قيف لول سخت) چند مياني نه چندان مناسب مي زنم كه فقط دلم به يكي شان خوش است، يكي دوباري ليز مي خورم تا خود را به لبه گرده برسانم، دلهره و اظطراب امانم را بريده با دادن بار روي مياني با يك تلنگر به پشت گرده دست مي  اندازم، واي خداي من واز آن جيغ هاي موقع شادي دستم به گيره اي 1000 رسيد (تكيه كلام سنگنوردان) در اين بين قيافه قدير ديدني كه خيره شده دستانش مي لرزد، خود را به پشت گرده مي رسانم، در اين جور مواقع لمس گيره اي خوش دست و زيبا انگار موهبتي است بزرگ.

    تا ترتيب كارگاهي ايمن را بدهم قدير نگران مي شود بطوري كه چند بار داد مي زند. به حمايت مي نشينم و پس از رسيدن او و حمايت مجدد اقدام به صعود تنوره نيم لاخ مي كنم با زدن دو ميخ ناوداني به زير كلاهك كوچك مي رسم كه راه تنوره را سد كرده، با زدن 2 گوه چوبي زير كلاهك در حالي كه چكش هم خوب كار نمي كند با قدري ترس خود را از تنوره بيرون مي كشم، وجود ترس از در آمدن گوه ها باعث مي شود بدنبال سوراخي براي ميخ بگردم و با زدن يك ميخ ناوداني به لبه كلاهك  از اين مهلكه نجات يافتم و با صعود 25 متري به طاقچه مناسبي رسيدم. كارگاهي ترتيب داده قدير بالا آمد و اظهار داشت" اين دو طول بسيار دشوار ومحشر است"  طاقچه را به راست و به سمت عمق قيف حدود 45 متري تراورس متمايل به بالا صعود كردم كه متاسفانه مسير كور و به زير كلاهكي ريزشي وعظيم مي رسم، چاره اي جز بازگشت نيست، با زدن يك ميخ محكم به شكل حمايت پايين آمده طناب را كشيديم و مجدداً به جاي قبلي برگشته اين بار به سمت مخالف شروع به صعود مي كنم كه با 25 متري تراورس باز هم متمايل به بالا  از مسيري ديگر صعود كردم و از شكافي مستقيم بالا رفتم و با جا گذاشتن 12 عدد مياني مختلف حدود 50  متري صعود كرده و اين در حالي است كه طناب 45 متري است و قدير مجبور است مقداري بالا بياييد.  با رسيدن به بلوكي بزرگ كارگاهي ترتيب داده به حمايت نشستم با رسيدن دوستم 30 متر بالا تر به پله سوم مي رسيم، خستگي زياد مجال شادي به ما نمي دهد فقط دستان خونين همديگر را لمس كرده،  آماده فرود مي شويم .

    دو طول فرود ما را به طاقچه بزرگ مي رساند، طناب طول بعدي را پائين مي ريزيم كه نمي دانيم به كارگاه رسيده يا نه و از اين رو از بچه ها كه حال روي گرده آمده اند مدد مي گيريم كه اعلام مي دارند، طناب كم آمده قدري طناب از بالا اضافه كرده سر طناب به كارگاه و انتهاي آن را به سينه زده(به لحاظ مسائل ايمني) فرود مي روم از كلاهك كه پائين مي روم روبروي كارگاه مسير رول ها مي رسيم، زير پا قيف مركزي قرار دارد، كه دلهره انگيز است، چند متري با كارگاه فاصله دارم سكوت ناخوشايندي حاكم است، با تكان دادن و جلو عقب كردن تاب مي خورم تا نوك پايم به ديواره بخورد، و باز اين رقص خطر ساز كه هر لحظه امكان دارد براي طناب با اين سنگ خارا مشكل ايجاد كند.  پا مي زنم و عقب مي روم قيف مركزي بيستون زير پايم جلو و عقب مي رود، وحشت بر من مستولي شده است، جلو مي آيم، دستم از كارگاه در مي رود و مجدداً پا مي زنم و اين بار في في (خود حمايت) را آماده نگه داشته ام كه با رسيدن سر انگشتان به لبه سنگ حمايت را به حلقه كارگاه مي زنم و در حالي كه خيس عرق سرد شده ام دو دستي كارگاه را مي گيرم  وقتي نفسم جا مي آيد. به قدير اعلام مي كنم كه فرود بيايد دقايقي طول مي كشد تا بار او را بروي طناب احساس و بعد پا و قيافه اش را كه در دل چيزهايي ميگويد كه آنقدر مفهوم نيست، نزد من  مي آيد.

     5/2 طول ديگر فرود ما را به آغوش دوستان مي رساند، خوشحال هستند از اينكه كار را تا پله سوم به اتمام رسانده ايم. شب خوبي را همراه صداي دلنشين قدير كه از ته دل " امشب در سر شوري دارم " سپري كرديم.   قرار شد فردا پرويز و سيروس بالا رفته از پله سوم كار را ادامه دهند ما هم وضعيت را جهت رفتن به پله سوم بررسي كرده آماده رفتن شويم، به اميد فرداي روشن به خواب رفتيم.

 

دوشنبه 23/6/65

بازم ساعت 4:30 كه پرويز و سيروس در گرگ ميش صبحگاهي از نظر ناپديد مي شوند ما هم ساعتي بعد با تراورس كردن پله دوم به سمت غرب(در حال حاظر جانپناه يال سخت نصب شده است) و با رسيدن به قيف كوچكي كه به پله سوم ختم مي شد مسير ساده اي شناسايي كرديم كه بتوان با درگيري كمتر بارهاي اضافه را به پله سوم حمل نمود.

   حوالي عصر دوستان  بالاي پله سوم  چشم مي خورند كه در حال  فرود هستند.  شب هنگام تعريف كردند كه" با صعود به پله سوم  اقدام به گشايش قسمتي زيبا و البته دشوار نموده اند كه لازمه صعود، زدن ركاب است و اينكه مسير را تا نزديكي قله گشايش نموده اند."  شب تصميم براين شد 3 نفر از مسير شناسايي شده ساده به پله سوم بروند و محمود، سيروس، نجاريان ضمن صعود مسير گشايش شده، نسبت به ترميم نهايي وحمل وسايل اضافه اقدام نمايند.

 

سه شنبه 24/6/65

       شفق صبح از فراز ديواره ديدني است. صبح دل انگيز اما روزگرمي را نويد مي دهد. 5 روز است در ديواره هستيم وبا هيج جا ارتباط نداريم فقط ما هستيم، بيستون، گرما و بي آبي گاهاً از بالا با نگاه به رود نقره اي فام چشمانمان سراب مي بيند و چاره اي نيست جز روي بر گرفتن از اين رود سپيد خنياگر  ساعت5:15 است با صرف صبحانه و گرفتن سهميه عسل راه مي افتيم خسته ايم ولي عشق پايان رساندن مسير ما را مي كشاند با صعود قسمت هاي ساده به اول طناب ثابت مي رسيم با حمايت يومارصعود را آغاز مي كنيم، گاهاً در حين بالا رفتن  با محمود كه بسيار شوخ طبع و با روحيه است سر به سر مي گذاريم كه" محمود پايين رو نگاه كن تاب بخور و..، اي آقاي" زرد چوبه" كه ايشان در جواب دستش از دنيا كوتاه است صدايش به جايي نمي رسد. « اصطلاحي كه هميشه با آن سربه سر محمود مي گذاريم » 

    با زدن 5  طول يومار به پله سوم مي رسيم ساعت از ظهر گذشته با باري زياد خود را به انتهاي چپ  پله سوم  مي رسانيم آنجا كه آن كلاهكي عظيم قرار دارد و از سقف آن هر دم قطره آبي با ناز مي چكد. وسايل را گذاشته به بالاي سر دوستان كه در حال صعود هستند  مي رويم  جهت سهولت كار يك طول طناب پرتاب مي كنيم كه با رسيدن 6 نفر از دوستان به محل كمپ باز مي گرديم و استراحت مي كنيم، قيافه ها سياه و عرق سوز شده اند، غروب بچه ها محل آبشاري فصلي را كه 25 متري طول دارد صعود كرده درون غاري رفتند براي شناسايي و تا غروب سرگرم شدند. فردا قرار شد صعود كرده به قله برويم. شب كنار رقص شعله ها عالمي دارد و گوش جان سپردن به صداي پرتاب قطره آب درون قوطي كنسرو چونان موسيقي دلنوازي به گوش مي رسدو به جان مي نشيند. بعضي ها چرت مي زنند و نمي خواهند اين لحظات و شب آخر را از دست بدهند.  اما وقتي فكر كوله كشي فردا تا قله مي افتيم بي پروا پلكها روي هم چفت مي شوند. از سوئي ديگر فكر ماندن در ديواره را نبايد كرد چرا كه ذخيره غذايي به پايان رسيده و زودتر بايد جْل و پلاس را جمع كرد و رفت.

 

چهارشنبه 25/6/65

    امروزصبحانه اي فقيرانه صرف مي شود كه شامل قدري حلوا شكري، آب و ليسيدن ظرف عسل مي باشد تا بدين صورت آماده شويم براي عبور از مسير تراورسي رو به سوي شرق خود را بالا مي كشيم تا به زير مسير گشايش شده روز قبل برسيم.

    كوله ها سنگين و صعود عذاب آور است از طرفي وجود باد هم به اين معضل اضافه شده بطوري كه به سختي مي توانيم تعادل خود را حفظ، پا در ركاب بگذاريم، با صعود يك طول 45 متري به روي گرده اي
 مي رسيم كه ما را به طاقچه اي كوچك مي رساند و از آنجا با صعود قسمتهاي ساده خود را به زير تنوره آخر مسير قله مي رسانيم، تنوره اي زيبا و بلند مقابل ما قد علم كرده با عبور تراورس به زير آن رسيده، شروع به صعود دو طول 45 متري از ميان سنگهاي ناپايدار مي كنيم، و سر آخر سر پنجه هاي خونين بر آخرين گيره هاي منتهي به  قله مي كشيم تا بدين صورت به پايان 6 روز تلاش طاقت فرسا برسيم، 6 روز تجربه اندوزي ورويا رويي با دشواري هاي بكر و قهر طبيعت، 6 روز زندگي با دوستان بي ريا وعاشق.

     به ياد دوست از دست رفته دقيقه اي به سكوت مي ايستيم و دست در گردن يكديگر اشك شادي مي فشانيم كه توانستيم اين چنين كار بزرگي را به سرانجام برسانيم. وبراي هميشه به ثبت برسانيم "مسير مستقيم منصور عليپور از پايين تا قله مركزي بيستون"

    به طرف ميدان بيستون سرازير مي شويم خورشيد به وسط آسمان رسيده، گرسنگي فشار مي آورد از طرفي تشنگي باعث تورم لبها شده به سختي به ميدان اصلي بيستون كه داراي چاه آب مي باشد مي رسيم. با سطل لاستيكي آب مي كشيم و به سر و صورت مي ريزيم، تا بار ديگر بروي زندگي لبخند، لبخند مي خوريم ولي اين بار گرسنگي است كه طاقتمان را بريده، دقايقي طول نمي كشد كه صداي محمود بلند مي شود« هي بچه ها نان و سيب زميني پيدا كردم» وبرق شادي در چشمان جمع، با پختن سيب زميني درون گداخته هاي آتش به سرعت تقسيم شده خورده مي شود.

    استراحت مختصري كرده به راه مي افتيم صد متري بايد سر بالا برويم تا به گردنه بيستون زا برسيم، كه بواقع دردآور است. از كسي صدايي در نمي آيد، صحبتها كم شده و ديگر نايي براي كسي نمانده. از ميان درختان جنگلي بلوط به آن سوي ديواره بيستون زا سرازير مي شويم، تنگ غروب است كه به پليس راه كرمانشاه تهران مي رسيم،  خورشيد پشت كوههاي غرب به آرامي مي خزد و ما پا بر ركاب ميني بوس محلي كه تعجب همگان را برمي انگيزيم و هركس يه جواريي وراندازمان مي كند. به قهوه خانه اين محل امن ساليان دراز مي رسيم و مورد استقبال خوبان اين محل قرار مي گيريم، هيچ كس از برنامه حرفي نمي زند.

   وسايل را مرتب كرده به كرما نشاه مي رويم شب دوستان جشن مختصري در محل طاق بستان برگزار كرده يادي از تلاش چند روزه مي كنيم.

 

 پنجشنبه 26/6/65

به ديار دوست مي شتابيم همان سنگ سياه رو به قله پراو بر بلنداي تپه اي مشرف به شهر و با وفاي به عهد خود شاخه گلي نثار مزارش مي كنيم تا براي هميشه.

"جاودانه باد ياد همه پاك باختگان كوه"

 

نفرات صعود كننده:

       1.         پرويز پور ويسي (سرپرست)

       2.         قدير يزداني

       3.         اصغر محمدي

       4.         محمود

       5.         سيروس قلعه اي

       6.         حسن نجاريان

 

ويژگي مسير:

  1. مستقيم بودن مسيراز لبه قيف مركزي (لول سخت ) تا قله با بلندترين طول صعود.
  2. متنوع بودن مسير از لحاظ ويژگي صعود(دارا بودن معابر دشوار  و هيجاني).
  3. اكثرمسيرهاي بيستون در پله دو يا خاتمه يافته يا اينكه ساده ميشود ولي اين مسير از پله دو وارد فاز جديد صعود شده، صعود كننده بايدآماده صعود درجات بالا باشد.
  4.  در خصوص درجه مسير چند سنگنورد برتر نظر داده تا نهايت درجه مسير تعيين شده است.

  درخصوص مسائل فني مسير:

  1. مسير داراي مياني وكارگاه هاي مطمئن مي باشد. (از لحاظ استاندار بودن ابزار و رعايت متراژ فاصله مياني ها ).
  2. تعداد بيش از 150 عدد ميخ ناوداني مقطع s-v –u  انيورسال، برگه اي، گوه چوبي، سيم بكسل روكش دار، تسمه، رول بت ادرايد سايز 8 در مسير كار گذاشته شده است.
  3. طناب هاي استفاده شده در مسير انواع 7،9،11 ميلي متر بوده به تعداد 6 حلقه 45 متر مي باشد.
  4. تعداد كارابين تقريباً 60 عدد، تسمه مياني همين تعداد،بلوك مياني 30 عدد.

وسايل عمومي:

  1. وسايل خواب روكش كيسه، كيسه خواب، پشه بند،
  2.  كفش كتاني اسپورتكس، كتاني سنگ 2 جفت 1 جفت ژاپني 1 جفت معمولي.
  3. آذوقه عموماً كنسروجات، لبنيات، عسل 5كيلو، خشكبار، آب تقريباً 200ليتر
  4. دارو يك بسته امدادي، وسايل فني نفرات كامل وكلاً استاندارد بوده است

در حاشيه صعود

بدنيست بدانيد:

 اولين  و تنها بانويي كه موفق به صعود اين مسير شده است خانم مهري جعفري مي باشد.

از تيم هاي كه صعود هاي زيادي بروي مسير داشته مي توان به زنجان، گروه آرش تهران، كرمانشاه و... اشاره كرد.

جهت صعود اين مسير براي يك گروه دو نفره سنگنورد ورزيده بطور متوسط يك روز كار نياز مي باشد

 

                                                                  گزارش باز بيني نهايي خرداد 85

      تقديم به روح بلند وحامد وناصر و به پاس داشت روزهاي خوش كار، تلاش، شوريدگي در گروه اورست كه هميشه جاودانه است.

خواستم چيزي بنويسم براي زنده نگه داشتن ياد اون عزيزان، ديديم چه يادي بهتر از صعود پرواز، سرپنجه به صخره كشيدن پس گزارش مسير ياد در بيستون را آوردم كه مي دونم خيلي به دل حامد وناصر مي چسبه يادشون هميشه در قلب ما. 19/2/85   

 

                                                               

                                                              

 

    سال 1383 تعطيلات عيد بيستون هستيم و همان موقع بودكه با فرار از دست باران به طاقچه فرهاد تراش پناه آورديم  كه بطور اتفاقي و به پيشنهاد يكي از دوستان  دست به گشايش مسيري زديم به ياد و نام همنوردان پرواز كرده ( حامد وناصر) تا بلكه ياد و نام آنها را جاودانه سازيم  البت اين كار سختي بود چون آن  دو يار خصوصاً حامد با آن كار فني قشنگش لايق مسيري بودكه شايسته نام وكارشان باشد. پس مسئوليت كار سنگيني گردن ما بود .

  چ خوشرقي به چش درخش

 دهمان موقع و زيرريزش شديد باران از سقف دشوار فرهاد تراش با جا گذاشتن 6 مياني  از سقف گذشته نرم آهنگ باران را به جان خريده به بالا رسيديم.  حالا 45 متر از زمين فاصله داشتيم، ديگر ناي كار و مجال نبود پس ادامه كار را به فرصت ديگر موكول مي كنيم , چه تاريخي بهتر از سالگرد اين عزيزان. در ارديبهشت، كار تداركات فني با اين وضع مالي اعضاي تيم و... دشوار است ازاين رو دست به دامان ميخ و ابزار دست ساز مي شويم كه زحمت دوست عزيز آقاي سهرابي در اين بين  قابل تقدير و ستودني است.

 عشق عشق مي آفريند

   عشق دلشوره همراه دارد                                                                        

         دلشوره جرات مي بخشد 

                جرات اعتماد به همراه دارد

چهارشنبه 30/2/83

رايحه سرسبزي محيط عجيب حسي به ما مي دهد تا چشم قد مي دهد سبزي است و پاكي, از كنار معبد تخريب شده آناهيتا به شهر صحنه مي رسيم , از اينجا ست كه قامت ستبر بيستون كه سرافرازانه تن به تاريخ سپرده , خود نمايي مي كند كه اگر گفته باشيم  شباهت زيادي  به مادر مقدسي كه آسوده آرميده, سخن به گزافه نرانده ايم.

     روشنايي جُل و پلاسش را جمع كرده كه به بيستون مي رسيم, دونفر
( فرشاد و امين) از صعود موفق مسير جانپناه ها برگشته اظهار مي دارند بسختي راه را پيدا كرده و روز پر كاري را پشت سر گذاشته اند,  اما احساس رضايت را از چشمانشان مي شد خواند.شب تا نيمه به تداركات فردا و رديف كردن ابزارگذشت. شوق صعودي دل انگيز ما را به كيسه خواب ها كشاند.

  دل نشين است ملحق شدن تعدادي از همنوردان گروه كه شبانه سختي راه را به جان خريده به بيستون وياران آمده اند كه جاي سپاس دارد و دست مريزاد. صبح دل انگيزي است, آسمان صاف, عجب  بهار دلكشي خيلي زود از اطاق و رخوت مي گريزيم و تن به شيب زير ديواره مي دهيم كه ما را به ديار تاريخ ايران كهن, فرهاد,كوروش, به ديار فرهنگ به تاراج رفته مي برد. باري بگذريم درد به سنگ مي سپاريم و ضرباهنگ چكش بر دل صخره سخت. و چون بر بلنداي اين شيارهاي خسته اي تاريخ مي رسيم به ياد و نام دومين سال پرواز آن دو كبوتر عاشق حامد مترجم , ناصر غلامي كه در بيستون (مسير عليپور)دچار حادثه سقوط شدند، سر پنجه مي ساييم بر سختون تا مسيري در خور آن دلبران بگشاييم، به سختي سه نفره از سقف دشوار كلاهك با جا گذاري چند ميخ و ابزار جديد بالا مي كشيم تحمل بار سنگين در اين سقف دشوار است با رسيدن بر بلنداي اين دژ كهن و رهايي از دست ماًمور منطقه كه مدام داد مي زند بالا نرو ممنوع است به كارگاه مي رسيم. 

    

فرشاد اقدام به صعود مي كند و در اوايل مسير به علت دشوار مسير10 متري سقوط كرده  با حمايت مجدد, اين بار جانانه كار را ادامه مي دهد و مسير دشوار با طول 50 متر را با درجه فني(5.11D ) بالا مي كشد. و ما از پي او تعداد حدود ده ميخي به يادگار گذاشته مي شود مابقي به جهت استفاده در قسمت هاي بالا كشيده مي شود, طول بعدي مسيرنوبت من است، ازسه جافي اقدام به صعود كرده به غاري در دل ديواره مي رسم كه وجود فَضله كبوتر و جغد باعث ليزي وسستي سنگها شده كار را دشوار مي كند. با جا كن شدن سنگي و اصابت به من بسختي مي توانم خود را جمع كرده از سقوط جلوگيري كنم، تا اينجا با احتساب قسمتهاي پاييني مقدار حدود 140 متر صعود كرده ايم با دو قسمت دشوار و درجه بالا, فرشاد لختي استراحت كرده با ريختن جرعه اي نوشيدني به گلو از تاريكي غار پنجه بر نور مي سايد و تصاوير بديعي پديد مي آورد كه حيف است ثبت نشود .

 

دقايقي طول مي كشد تا با سختي از كنج بد فرم كلاهك با كوبيدن دو ميخ  بالا بكشد و باز سكوت و نگاه به ريسماني كه بين ما حكم همه چيز را بازي مي كند كه مي شود از راه آن لرزش هاي تن صعود كننده كه ملتمسانه بدنبال راه گريزي, يا گيره اي مناسبي است, را با تمام وجود حس كرد. حركت ميليمتري طناب دال بر دشواري  مسير است وگاهاً ما را نيز نگران مي كند, صداها از پايين نشان گر آن است كه دوستان مشتاقانه از صبح به نظاره اين تلاش نشسته اند و صد البته در انتظار صعود. صدايي دور ما را به صعود ترغيب مي كند و ما گام در راه, حدس ما درست بود مسير زيبا و دشوار است اينجا هم تعدادي ميخ به يادگار مي ماند. چهل متري بالا تر كنار دو دار بلوط فرشاد مشتاقانه  انتظار ما را مي كشد, آخ كه اينجا سخت زيباست.

     از كنار اين گلهاي زرد و سفيد كه عاشقانه زير درخت پناه گرفته اند گذر مي كنيم. دقايقي مات و مبهوت اين دلبريها شده خستگي را از تن مي زدايم. بازم صعود تو گويي تمامي ندارد، درون ويزور دوربين فرشاد در تلاش و تقلا با پيچ و خم طناب: واو كه زمزمه مي كند،"" كاشكي بالا ساده باشه" و صداي چكش بر فرق ميخ كه با لجاجت سر لاي سنگ مي گذارد. و او كه از نظر ناپديد مي شود و طناب مي رود تا به انتها برسد، و صداي ما كه به علت طول زياد و باد شديد به كس نمي رسد كه ياران پايين مدد مي رسانند. بعداز نيم ساعتي با فيكس شدن طناب به علامت آغاز حركت ما نگراني پايان مي يابد. راه مي افتيم و حالا دلشوره رسيدن غروب برما چيره مي شود از اين رو با سرعت شروع به صعود مي كنيم . تعدادي ميخ مي ماند بقيه كشيده مي شود.

   با سرعت قسمتهاي ساده آخر كار را جلو مي رويم, فرشاد از شرايط نا راضي است كه به امين حواله مي شودجلو مي روم پنجاه متر و فرياد  بچه ها كه طناب تمام با رسيدن آنها فقط صد و پنجاه متري مانده مسير از اينجا مشترك مي باشد، سنگ چين مسير  ما را به خود مي خواند. سر و صداي امين قدري نگران كننده است و وقتي مي رسد حكايت از اين دارد كه فرشاد بطري بتادين را به جاي شربت آلبالو سر كشيده وحال خوشي ندارد به او آخرين قطرات نوشابه خورانده مي شود, چاره اي جز سرازير شدن نداريم چرا كه ديگر آبي هم  در بساط نداريم، از اين رو ماندن جايز نيست. قسمت آخر صعود مي شود از لابه لاي علفهاي نقره اي كه به آرامي تن به سياهي مي دهندبالا مي رويم وآخرين چهل متر را صعودكرده به شن اسكي زير جان پناه مي رسيم, فقط مانده فرود طبيعي كه با اين حال و روز كار شاقي است با احتياط هر چه تمام تر پايين مي رويم، چراكه در اين شرايط خطر در كمين است، تاريكي پرده محكم خود را پهن كرده كه به انتهاي صخره ها و بقول بچه ها پايان پنج دقيقه ها مي رسيم (تكيه كلامي كه مواقع فشار بكار مي بريم كه 5 دقيقه راه است ولي حالا برو تا برسي). لحظات آخري و ديار دوستان بي نهايت شادي بخش است, باز هم گرماي آغوش شيرزادي عزيز(مسئول قهوخانه)كه منتظر است تا ما برگرديم چون خوب مي داند ما با شب ماندن در ديواره ميانه خوبي نداريم. براستي چه سالها كه اين مرد چونان پدري مهربان به انتظار نشست و چه غم وشادي هاي راكه نديد عجب سنگ صبوري و چه كوه با عظمتي. با جا آمدن حالمان و خوراندن حداقل يك ليتر دوغ به فرشاد, ازآسيب, پارگي, خراش هاي امروز كه كم هم نبود عكاسي مي كنيم كه خود لذت كار را چند برابر مي كند. پس از صرف شام مراسم يادبودي را ترتيب داده شعر و خاطره قرائت گشته، تا پاسي از شب ادامه مي يابد.

جمعه 1/3/83

      صبح با صداي سحر خيزان گروه كه پشت در براي هم داستان تعريف مي كنند از روي بي ميلي بيدار شده به فكر برگشت هستيم  از طرفي دو تن از دوستان به زير فرهاد تراش رفته بلكه تابلو يادبود را كه قبلاً تهيه ديده ايم نصب كنند ما هم فرصت را غنيمت شمرده به قسمت اصلي بيستون مي رويم و از روبرو محل سقوط همنوردان خود را تماشا كرده عكس و فيلم مي گيريم، تا پاياني باشد بر صعودي به ياد ياران .

1- طول صعود مسير جديدحدود 300 متربا درجه فني(5.11D) و20 متر صعود دشوار سقف(A2).

2-  طول كل مسير تا اول ريزشها پله اول500 متر.

3- وسايل جا مانده در مسيرشامل ميخ ناوداني، سوزني، برگه اي به تعاد تقريبي 50 عدد تابلو يادبود 3 عدد( يكعدد در قهوخانه).

6- زمان صرف شده جهت دو بار تلاش گشايش مسير, الف: نوروز 5 ساعت ب: خرداد14 ساعت.

7- وسايل آسيب ديده تعدادي روكش طناب, مفقود شدن يك عدد چكش سنگنوردي.

8- نحو ثبت صعود با دو دوربين هندي كم, سوني22E , پاناسونيك از بالا و پايين, دوربين عكاسي دوعدد(60 دقيقه فيلم)

9- تغذيه در مسير, آب نيم ليتر, نوشابه 1.5 ليتر, تنقلات, بيسكويت, يك لقمه كتلت كه مصرف نشد.

10- وسايل امداد شامل, تعدادي قرص, باند, چسب, بتادين, تيغ جراحي.

انتقادها , ايرادها, پيشنهادات :

16- رول  بت هاي خريداري شده تست نگرديد ( مشگل گوه )

17- عدم دقت نسبت به تحويل دادن محلول بتادين و عدم دقت تحويل گيرنده از وسايل موجود در كوله.

18- صعود روز قبل فرشاد, امين اشتباه وبدون درنظر گرفتن برنامه اعلامي بوده بشكلي كه در روز بعد از شرايط مطلوب در صعود برخوردار نبودند .

19- فرشاد با وضع مطلوبي صعود مي كند و بايد, كار با تراي كم, ميخ زدن در شرايط دشوار, كارگاه زدن, ارتباط با نفرات پايين را بيشتر تمرين كند..موذني كار و تمرين مستمر. و هردو نفر عدم استفاده به موقع از نوشيدني و...

20- خورد وخوراك جمعي در كوهنوردي از عادات پسنديده است بهتراست ترك نشود بنا به چندين دليل.

21- بعضاً مشاهده گرديدبعضي از دوستان آشغال از شيشه خودرو بيرون مي ريزند كه عادت نا خوشايندي است.

22- برخورد فعال تر اعضا در كارهاي گروهي قبل از تذكر سرپرست ودقت در قرار هاي حركت و...

23- عدم معارفه در برنامه ومعرفي ميهمانان.

اعضاي محترم گروه با نوع فعاليت انجام شده:

آقاي مرتضي مترجمي : سرپرست برنامه

//  حسن     نجاريان : سرپرست تيم ديواره و صعود كننده .

//  غلامرضا  قره داغي  : سرپرست تيم صعود قله

 //  هوشنگ طهماسبي        :  ميهمان

//   رضا      سهرابي           : ميهمان

// رامين     واسعي             : ميهمان

// جمال جمالي                  : ميهمان

// حبيب     خطيبي             : ميهمان تيم قله

// وحيد نوربهمني              : تيم قله

// موسي يوسفي               :   تيم قله

// اصغر محمدي               :   تيم قله

// فرشاد اسماعيل زاده     : صعود كننده ديواره در دو روز.( صعود روز اول 14 ساعت به طول انجاميد)

// امين         موذني          :  صعود كننده ديواره در دو روز.

// فرهاد   حيدر خاني       :  با خانواده

 // ابراهيم    باقري           : با خانواده

// محمد مير بها               : مسئول سنگنوردي در فرهاد تراش.

 // حميد رضا عسگر نژاد  : عضو تيم.

 

                                                                                                                                                                                                                                                                خرداد 1383

                                                                                             محمد حسن نجاريان

    

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 17:36 توسط ح.نجاریان |